تو بگو که هستی!

زني نزد شيوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقيري بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگي راحت و خوبي داشتيم. اما وقتي بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاري متفاوت نسبت به همسن و سالهاي ثروتمندم داشتند. حتي همسرم هم با من مانند رفتاري نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بيشتر احترام بگذارند."

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" از اين به بعدهر وقت خواستي خودت را به ديگران و يا به شيوانا و بخصوص خودت معرفي كني بگو:

" من شاهزاده اي هستم كه پدري فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتيم كه از پول و ثروت بيزار شديم و تصميم گرفتيم براي راحتي زندگي ساده اي پيشه كنيم. ما به طور نمايشي چند سالي را در محله اي فقير نشين ساكن شديم. اما اين سكونت و همنشيني با فقرا نه نها مرا فقير تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بيشتر در وجود من تقويت شود. اكنون بر اين باورم كه اصلا فقيرتر از ديگران نيستم و برعكس هرگاه كسي قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقيرانه تحقير كند از چشمان يك شاهزاده به او خيره خواهم شد. اگر چنين كني و بااين باور زندگي كني خواهي ديد كه همه بي اختيار با تو مانند يك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهي يافت كه براي شاهزاده بودن لازم نيست كه پدرت حتما پادشاه يك سرزمين باشد!"

زرنگ ترين شاگرد

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟!" پاسخ داد:"آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟!" و شيوانا پاسخ داد:" شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج مي دهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن (و نه الزاما بالاترين نمره جمع) را بدست آورد. او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي! تو که قبلا اينکار را انجام داده اي ! پس چرا بيخود مي ترسي!"

با نویسندگان خارجی(1)

فدريكو گارسيا لوركا" در 5 ژوئن سال 1898 در فونته باكه ئروس , شهر كوچكي ناجيه بگا , در 18 كيلومتري شهر اسپانيايي گرانادا و در قلب اندلس به دنيا آمProfessor 3 - Click image to download.د......
ادامه نوشته

نوشته ی روی دیوار(داستانک 03)

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد  .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد  .
وقتی مادرش را ديد به او گفت: " مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد ،تامی با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد
."
مادر آهی كشيد و فرياد زد : « حالا تامی كجاست؟  « و رفت به اطاق تامی كوچولو .

تامی از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود، وقتی مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال .
تامی از غصه گريه كرد .
ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد   

 تامی روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود

                         « مادر دوستت دارم«
مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميگرد .

داستانک02

كودك نجوا كرد : « خدايا با من صحبت كن » ، يك چكاوك آواز خواند ولی كودك نشنيد .
پس كودك با صدای بلند گفت  :« خدايا با من صحبت كن » ، آذرخش در آسمان غريد ولی كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » ، يك زندگی متولد شد ولی كودك نفهميد .
كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد.
ولی كودك بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد .

معرفی سایت ادبی

کامل ترین وبلاگیه که در رابطه با شعر و ادبیات تا حالا دیده بودم!!!!!!

وبلاگیه که خیلی روش کار شده ها!

برو ببین ضرر نمی کنی!             http://ccccc.blogfa.com

(اخبار وموضوع های جدید شعروادب)            

خانم حبیبی تسلیت میگیم!

و اما مرگ‌، پايان کار نيست.

آغاز دويدن هاست.

دراین سو، پاي ما آماده مي گردد، با رنج وفشار و درد.

در آن سو، سخت مي تازيم.تا آن مقصد بي مرزnight.

 

خانم حبیبی شهادت همسرتان آقای عبدالنادر بابایی را به شما تسلیت میگیم!

مثلث برمودا ؛ فریب یا حقیقت ؟

مثلث برمودا ؛ فریب یا حقیقت ؟
مثلث برمودا محلی است وهم‌انگیز که در آن صدها هواپیما و کشتی در هوا و دریا ناپدید شده‌اند. بیش از هزار نفر در این منطقه وحشت گم شده‌اند، بدون اینکه حتی یک جسد یا قطعه پاره‌ای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده ، به جا مانده باشد ....

ادامه نوشته

شعر فارسی و قالب های آن...

شعر چیست؟

شعر مترادف فهم وآگاهی است.

شعر بیان کننده حالات پوشیده آدمیست.

شعر عبارتست از کلامی موزون و آهنگین که برانگیزنده ی احساس و هیجان درونی باشد و در شنونده و خواننده تاثیر بگذارد و از دل برآید و بردل نشیند.

 

ادامه نوشته

یک داستان کوتاه

    چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد  وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

اخبارروزجهان


ادامه نوشته

بچه ها ما اومدیم!

انجمن ادبی مدرسه افتتاح شد!

برای عضویت دراین انجمن هرچه سریعتر اقدام کنید!!

بعدا در این رابطه توضیح بیشتری خواهیم داد