ردیابی با استفاده از اشعه ایکس(نجوم02)

نويسنده و ترجمه: احمد رزاقي

با برگشت سيگنالهاي اشعه ايكس از يك انفجار سياه چاله عجيب،گواه بر اين است كه جرم آن حدود 10،000 برابر خورشيد است و جزو دسته اي از سياه چاله اي جديد ميباشد.
 
 
 
 
ادامه نوشته

اسلام علیک یا اباعبدالله

اگر میخواهید که حرم آقا اباعبدالله (ع) را به طور مستقیم ببینید اینجا کلیک کنید. اگر اینترنت پر سرعت ندارید کمی باید صبر کنید، ولی ارزشش رو داره.

بی رنگی

می توان بی رنگ بود ،

همچو آب چشمه پاک و زلال

می توان با یک گلیم کهنه،

روز را شب کرد ،شب را روز کرد

می توان صد بار خدا را ،مهربانی را ،عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد

می توان این جمله را در دفتر سبز فرداها نوشت:

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است...

 

یه نکته سودمند

اشخاص عادي با تجربه نخستين شكست، دست از تلاش بر مي‌دارند به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك "اديسون" روبه‌رو هستيم.

(ناپلئون هيل)

سقوط آزاد

بنا بر نظریه ای که اولین بار توسط گالیله مطرح شد، سقوز آزاد اجسام ربطی به وزن اونها نداره ( با فرض ناچیر بودن جرم اجسام نسبت به جرم کره زمین) و فقط تابع نیروی Gravity کره زمین می باشد. تنها چیزی که باعث میشه که در سقوط آزاد اجسام سرعتهای متفاوتی داشته باشند، نیرویی است که از طرف هوا بر هر جسمی وارد میشه. خوب حالا اگر ما یک "پر" و یک "چکش" فلزی رو روی سطح کره ماه در یک زمان رها کنیم، کدام زودتر به سطح ماه میرسه؟ برای دیدن این آزمایش که شاید جنبه تاریخی هم داشته باشه، اینجا کلیک کنید. 

شغل قبلی بزرگان

آیا تا به حال فکرکرده اید که بزرگان تاریخ قبل از اینکه آدم بزرگی بشوندُ چه کاره بوده اند.آیا آنها از همان ابتدا همان بوده اند که بعدا شده اند.شاید با گذشته زندگی بعضی از آنها آشنا باشید.اما بد نیست مطلب زیررا هم ببینید که شغل قبلی تعدادی ازآنها رادرکنارهم آورده است جالب اینکه هیچ کدام مدرکوتحصیلات آکا دمی نداشته اند.درواقع با اینکه درس درست وحسابی نخوانده اند اما یک عمر وبهتربگوئیم درطول تاریخ به همه آدمهای درس خوانده ُدرس داده اند ومی دهند...


آدولف هيتلر........................ديكتاتور آلمان.................................نقاش پوستر

آلبرت انيشتن.......................فيزيكدان........................................منشي اداره ثبت

الويس پريسلي.....................خواننده.........................................راننده كاميون

اميركبير............................صدراعظم ناصرالدين شاه..................آشپز

او هنري............................نويسنده........................................گاوچران

جرالدفورد .........................رئيس جمهور آمريكا........................مانكن لباس مردانه

جوزپه گاريبالدي..................انقلابي ايتاليايي..............................ملوان

جيمي كارتر.......................رئيس جمهور آمريكا.........................بادام كار

رونالد ريگان.....................رئيس جمهور آمريكا........................هنرپيشه سينما

شون كانري...................... هنرپيشه سينما................................بنا و راننده كاميون

كلارك گيبل.......................هنرپيشه سينما...............................چوب بر

ويليام فالكنر........................نويسنده.......................................نقاش ساختمان

گاندي...............................رهبر فقيد هند................................وكيل دادگستري

جرج واشنگتن....................اولين رئيس جمهور آمريكا..................كشاورز

نادرشاه افشار.....................موسس سلسله افشاريه......................پوستين دوز

يعقوب ليث.........................سرسلسله صفاريان..........................رويگر

امير اسماعيل ساماني............سرسلسله امراي ساماني....................ساربان

آلپتكين..............................سرسلسله غزنويان...........................غلام زر خريد

فرخي سيستاني...................شاعر مشهور ايران.........................كارگر كشاورز

حضرت محمد(ص).............پيامبر بزرگ اسلام..........................شباني/ تجارت

حضرت عيسي (ع).............پيامبر بزرگ مسيحيت......................نجار

حضرت موسي (ع).............پيامبر بزرگوار يهود........................چوپان

پانديت نهرو......................نخست وزير هند..............................وكيل دادگستري

موسوليني.........................ديكتاتور ايتاليا................................روزنامه نويس

ساموئل مورس...................مخترع آمريكايي.............................نقاش

جك لندن...........................نويسنده آمريكايي............................كارگر كشتي

آلبر كامو..........................نويسنده فرانسوي............................معلم

ريچارد نيكسون.................رئيس جمهور آمريكا.........................وكيل دادگستري

آبراهام لينكلن....................رئيس جمهور آمريكا.........................هيزم شكن

گي دو موپاسان..................نويسنده آلماني................................كارمند دريا داري

چارلز ديكنز.....................نويسنده انگليسي..............................منشي

آناتول فرانس....................نويسنده فرانسوي............................كتابفروش

مولير..............................نويسنده بزرگ فرانسوي..................هنرپيشه

هربرت جرج ولز ..............نويسنده بزرگ انگليسي....................شاگرد بزاز

ارنست همينگوي...............نويسنده بزرگ آمريكايي...................خبرنگار

ويليام شكسپير................نويسنده بزرگ انگليسي...................هنرپيشه سيار

فيدل كاسترو.....................رئيس جمهور كوبا..........................دانشجوي حقوق

كاردينال ريشيلو................صدر اعظم معروف فرانسه.............. كشيش

ناپلئون بناپارت.................امپراطور فرانسه............................افسر توپخانه

كريم خان زند..................موسس سلسله زنديه.................تير انداز سپاه نادر شاه

ميرزا تقي خان امير كبير.....صدر اعظم ناصرالدين شاه................منشي

ژاندارك..........................شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي...........چوپان

هانري فورد.....................كارخانه دار آمريكايي......................ساعت ساز

توماس اديسون..................مخترع بزرگ آمريكايي....................تلگرافچي

آلفرد نوبل....................... بنيانگذار جايزه نوبل...................... كارگر كارخانه

والت ديزني......................مخترع سينماي انيمشن.....................پادوي مغازه

ميكلانژ...........................نقاش مجسمه ساز ايتاليايي.................سنگ تراش

این ره به کجا می رود؟

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ رهاورد ‏برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: ‏اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و ‏كوله‌اش‌‏‎ ‎سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎. ‎مسافر بازگشت. ‏رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود‏‎. ‎به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از ‏آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. ‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎كوله‌ات‌ چه‌ ‏داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. ‏درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري،‏‎ ‎همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ ‏چيز داشتي، غرور‎ ‎كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و‎ ‎قدري‌ ‏از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و‏‎ ‎چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و ‏گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي،‎ ‎اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ ‏در خودم. و پيمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست‎.

کاش

کاش وقتی زندگی فرصت دهد 
     گاهی از پروانه ها یادی کنیم
        کاش بخشی از زمان خویش را
             وقف قسمت کردن شادی کنیم 
                 کاش وقتی آسمان بارانی ست
                     از زلال چشم هایش ترشویم

وقت پاییز از هجوم دست باد
  کاش مثل پونه ها پرپر شویم
    کاش دلتنگ شقایق ها شویم 
     به نگاه سرخ شان عادت کنیم
        کاش شب وقتی که تنها می شویم 
            با خدای یاس ها خلوت کنیم
                کاش گاهی در مسیر زندگی 
                       باری از دوش نگاهی کم کنیم

Image hosting by TinyPic



فاصله های میان خویش را
  با خطوط دوستی مبهم کنیم
      کاش با حرفی که چندان سبز نیست
            قلب های نقره ای را نشکنیم
                کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
                     چشم های خفته را رنگی زنیم
                          کاش بین ساکنان شهر عشق
                                   رد پای خویش را پیدا کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان
  شوق ها را ارغوانی تر کنیم
      کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
         ما به جای ابرها گریان شویم
            کاش وقتی آرزویی می کنیم
               از دل شفاف مان هم رد شود
                     مرغ آمین هم از آنجا بگذرد 
                        حرف های قلب مان را بشنود .....

قابل توجه علاقه مندان نجوم(01)

نوشته: جعفر سپهري Jsepehri@Aeoi.Org.IR

بسياري از ابزارهاي دريانوردي و نجوم توسط ايرانيان اختراع شده است.

كهن‌ترين سند دريانوردي ايرانيان، مهري است كه در چغاميش خوزستان بدست آمده است. تاريخ تمدن ناحيه چغاميش به شش‌هزارسال پيش از ميلاد مي‌رسد. اين مهر گلين، يك كشتي را با سرنشينانش نشان مي‌دهد. در اين كشتي يك سردار پيروز ايراني، بازگشته از جنگ، نشسته، و اسيران زانوزده در جلوي او ديده مي‌شوند. در اين مهر يك گاو نر و يك پرچم هلالي شكل هم ديده مي‌شوند. نقش‌هاي برجسته پاسارگاد نمايانگر توانمندي دريايي ايرانيان و فرمانروايي ايشان بر هفت‌درياست

ادامه نوشته

خدایی هست...

خدائی هست؟!

 

 

قلب غمگين

چشم پر آب

ذهن مشغول

دست تنها روي پاها

كششي در كار نيست

يه نفر ياري كنه

خبري نيست خدا؟

وعدهايت آنهمه نور اميد

همه جا تاريك است

ماه از ما بيزار

 خورشيد اما

خنده دارست

مگر خورشيد هست؟

دل ميگه خدا خدا

خيلي آشناس اين كلام

انگاري يه جا شنيدم

پس كجا س كيه چرا نميبينم

منكه باور ندارم خدا باشه.

 

 ...

 

ابر دلتنگي سياهه

آسمان چشمهايم تاريك

 قطره اشكي ميچكد

بر كلام نوراني

دستانم ميلغزذ

بر كلام آلله

ميفشارم قلبم را

رازها رسوا شدن

قطره هاي اشك بيتاب

آيه ها خيس شدن

 

... 

 

با خدا حرف زدم

بي تكلم آرام

نور ميشد اشكها

قلبم اما تنها

چشمهايم بسته بودن

در خبال اما شناور

قلب پر زخم و شكسته

نا اميد از آدما

خسته از بودن شدم

وهم تنها و غريبم

اما چون يك حقيقت

 همسفر بودم مبان ابرها

با هزاران بالي از غم

رفتم اما جائي از نور

دل تاريكم نمايان شد

گم شده پيدا شد

يه كسي دستم گرفت

يه كسي قلب منو

يه كسي ذهن منو

 يه كسي چشم منو

...

 

ديگه پاهام سبكن

بار سنگين ندارم

 يه شناختي از نور

حالا دستگيرم شد

معني نور و اميد

ديگه تاريكي نيست

حالا باور كردم

واقعا خدائي هست

از مهرنوش بلاگفا

نقاشی روی دست

کشیدن تصاویر حیوانات بر روی دست چیزیه که شاید کمتر دیده باشید. برای دیدن اینکه چطور این کار رو انجام میدن، اینجا رو کلیک کنید.

داستانک

دو فرشته ي مسافر براي گذراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته ي پير در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي كه فرشته ي جوان از او پرسيد : (( چرا چنين كاري كردي ؟)) او پاسخ داد : (( همه ي امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند . ))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده ي فقير ولي مهمان نواز رفتند . پس از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند .
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند . گاو آنها كه شيرش تنها گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود .
فرشته ي جوان عصباني شد و از فرشته ي پير پرسيد : (( چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ خانواده ي قبلي همه چيز داشتند ولي با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.))
فرشته ي پير پاسخ داد : (( وقتي در زير زمين آن خانواده ي ثروتمند بوديم ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنها بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم . ))