داستان یک ضرب المثل(02)
جوجه به خوبی پرواز کردن را یاد گرفت و روز اول پروازش را با موفقیت پشت سر گذاشت. شب که شد، مادر و جوجه هر دو خوشحال بودند که این مرحله را هم پشت سر گذاشته اند. کلاغ که هنوز نگران جوجه اش بود به او گفت:" گوش کن عزیزم! آدم حیله گر و با هوش اند. مبادا فریب آنها را بخوری. مراقب خودت باش. پسربچه ها همیشه در فکر آزار و اذیت جوجه کوچولوهایی مثل تو هستند. با سنگ به پر وبال آنها می زنند و اسیرشان می کنند."
جوجه کلاغ گفت:" چشم مادر! کاملا مواظب بچه ها هستم."
کلاغ که فکر می کرد جوجه اش تجربه ای ندارد، باور نمی کرد که با دو جمله نصیحت، جوجه اش به خطرهای سر راه پی برده باشد. این بود که گفت:" فقط مواظب بودن کافی نیست. چشم و گوشهایت را خوب باز کن. تا دیدی بچه ای قصد دارد به طرف تو سنگ پرتاب کند، فوری پرواز کن و از آنجایی که هستی دور شو."
جوجه کلاغ خندید و گفت:" مادر! چه حرفهایی می زنی من مهلت نمی دهم بچه ای دستش به سنگ برسد، تا چه برسد به این که سنگ را بردارد وبه طرف من پرتاب کند."
کلاغ که فکر می کرد جوجه اش درست و حسابی حرفش را نمی فهمد، گمان کرد که جوجه به فکر مبارزه با آدم ها افتاده است پس با نگرانی به جوجه اش گفت:"تو فکر می کنی که می توانی با آدم ها بجنگی؟آدم ها قوی و پرزورند."
جوجه کلاغ تازه فهمید که چرا مادرش آن همه ناراحت و نگران است. مادرش را بوسید و گفت:"مادر جان! تو چه قدر ساده ای من که قصد جنگیدن با آدم ها را ندارم. خیلی نگران من نباش.اگر تو کلاغی، من هم بچه کلاغم. من نزده می رقصم. همینکه ببینم پسربچه ای می خواهد به طرف زمین خم شود، پیش از آنکه دستش به سنگ برسد، می پرم و از جایی که بودم دور میشوم."
کلاغ از شنیدن این حرف آرام شد.
از آن به بعد، وقتی کسی بخواهد به دیگری بگوید که درست است که تو زرنگ و باهوشی ولی من از تو باهوش تر و زرنگ ترم، از این ضرب المثل استفاده می کند و می گوید:" اگر تو کلاغی، من هم بچه کلاغم."
از کتاب ضرب المثل و قصه هایش
نوشته : مصطفی رحماندوست