داستانک
مرد جواني كه مربي شنا بود و دارنده چندين مدال المپيك بود به خدا اعتقادي نداشت و چيزائي كه در باره خداوند و مذهب ميشنيد مسخره مي كرد.
يكي از شبا مرد جوان به استخرسر پوشيده آموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه رود
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد احساس عجيبي تمام وجودش را گرفت. از پله ها پائين اومد و به سمت كليد برق رفت چراغها رو روشن كرد
آب استخر براي تعمير خالي شده بود
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵ ساعت 11:14 توسط manager
|