شعر و فقط شعر
میبینی دوروبرت برگ خزونه ،روی اون چهره زیبا جای پاهای زمونه ،دل توسینه ات تهی ازشورحیاته ،یه کویه؛ همونایی که به یک خنده شیرین زیرپات هستی میریزن ،پیش روت نه ولیکن پشت سرت ،زمزمه دارن ،دیگه پیره ،پاشوجونم پاشواین غمهارورهاکن گل لبهاتوبروی خنده بازکن ،پاشوجونم دیگه عمری که میره برنمیگرده گریه کی درمون درده ؟
قاصدك هان چه خبر آوردي
از كجا وز كه خبر آوردي
خوش خبر باشي , اما ...!!!!
انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه دياري نه دري
قاصدك گرد بام و در من بيثمر مي گردي
برو آنجا كه تو را منتظر اند.
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس.
برو آنجا كه تو را منتظر اند.
از م.اميد
قاصدك هان چه خبر آوردي
از كجا وز كه خبر آوردي
خوش خبر باشي , اما ...!!!!
انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه دياري نه دري
قاصدك گرد بام و در من بيثمر مي گردي
برو آنجا كه تو را منتظر اند.
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس.
برو آنجا كه تو را منتظر اند.
از م.اميد
__________________
بي يار در كنار,
رود از جريان باز خواهد ايستاد,
اگر تنها محكوم به پيوستن به جويبار باشد.
در يا هرگز لب به خنده نمي گشايد,
اگر ابرها نباشند تا بر اشك هايش بوسه زنند,
و
بي يار در كنار,
دنيا جاي زيبايي براي ماندن نيست.
رود از جريان باز خواهد ايستاد,
اگر تنها محكوم به پيوستن به جويبار باشد.
در يا هرگز لب به خنده نمي گشايد,
اگر ابرها نباشند تا بر اشك هايش بوسه زنند,
و
بي يار در كنار,
دنيا جاي زيبايي براي ماندن نيست.
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه يي دور و تنها بميرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر انند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد انجا بميرد
شب مرگ از بيم انجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز اغوش دريا برامد
شبي هم در اغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي اغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه يي دور و تنها بميرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر انند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد انجا بميرد
شب مرگ از بيم انجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز اغوش دريا برامد
شبي هم در اغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي اغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
__________________
زندگي شايد
آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
ودر اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
ودر اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
__________________
شبان گاهان لب درياچه مي رفتم
و مي گفتم به خود
او يك شب آنجا ديده خواهد شد/
من او را پيش از اين هرگز نديده و نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري اشنا بوديم/
نمي دانم كجا بوديم
كه من در نيلي چشمان او
او در كبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم/
شبي امد ؛ وليكن دير وقت امد
نه فانوسي ؛ نه مهتابي
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري
ولي دردا!!!
چه تقديري
من او را باز هم نشناختم ؛ زيرا
كه شب تاريك بود و موج نيرومند
از ان سو قصه تلخي است؛
اي افسوس
او را موجها بردند...
واينك
هر سحر در قلب من نيلوفري مي رويد........
و مي گفتم به خود
او يك شب آنجا ديده خواهد شد/
من او را پيش از اين هرگز نديده و نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري اشنا بوديم/
نمي دانم كجا بوديم
كه من در نيلي چشمان او
او در كبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم/
شبي امد ؛ وليكن دير وقت امد
نه فانوسي ؛ نه مهتابي
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري
ولي دردا!!!
چه تقديري
من او را باز هم نشناختم ؛ زيرا
كه شب تاريك بود و موج نيرومند
از ان سو قصه تلخي است؛
اي افسوس
او را موجها بردند...
واينك
هر سحر در قلب من نيلوفري مي رويد........
__________________
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۵ ساعت 16:51 توسط manager
|